از زردشت...
اگر کلید قلبی را نداری..........قفلش نکن!
اگر کسی را دوستش داری...........خردش نکن!
اگر دستی را گرفتی.............رهایش نکن!

اگر کلید قلبی را نداری..........قفلش نکن!
اگر کسی را دوستش داری...........خردش نکن!
اگر دستی را گرفتی.............رهایش نکن!


اگر خدایت خواست تو را به لب پرتگاه ببرد با وی همراه شو
چرا که یا تو را از پشت میگیرد
یا پروازکردن را به تو آموزش میدهد...

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیشکی نبود.
در زمانهای قدیم، کوهنوردی زندگی میکرد که خیلی وارد بود به کارش و ادعا هم داشت!
یه روز سرد زمستان این کوهنورد قصه ما به سرش میزنه که بره به کوهنوردی.
تمام وسایل کوهنردی از قبیل طناب و میخ و چکش و .... البته بعلاوه خوردنی جمع میکنه!
وقتی وسایلش و جمع کرد به راه میفته. از قضا اون روزی که شروع به کوهنوردی میکنه یه روز طوفانی بود به طوری که تا نیم متر جلوتر رو هم نمیشد دید.
این آقای کوهنرود از پایین کوه شروه کرد به بالا رفتن.
از این سنگ به اون سنگ
از این لبه به اون لبه.
وقتی این کوهنورد به یه جای خطرناک رسید ناگهان زیر پاش خالی میشه و سر میخوره پایین. ولی طنابش گیر میکنه بین دو سنگ و این باعث میشه که از کوه آویزون بمونه.
کوهنورد هرچه تلاش میکنه تا خودش و به بالا بکشونه نمیتونه. آخه یه جایی توی یه دره آویزون شده بود.
در این میان کوهنورد یاد خدا میفته.
با خودش شروع میکنه صحبت کردن که:
خدا رو اگه صدا کنم جوابمو میده؟ یعنی خدا میتونه من و از این مخمصه نجات بده؟ نه! اگه بخواد میتونه کمکم کنه. بهتره صداش کنم....
خلاصه، در این حین که مشغول کلنجار رفتن با خودش بود، خدا صداش و میشنوه.
به یکی از فرشته هاش میگه: برو پایین و به این بنده ناامید و مرددم کمک کن!
فرشته میاد بالای سر کوهنورد و بهش میگه:
" ای بنده خدا! من فرستاده ای هستم از طرف خدا و برای نجات تو آمده ام."
کوهنورد خوشحال میشه و میگه:
خب من و زود بکش بالا.
فرشته میگه:
" نه! من این اجازه را ندارم. فقط میتوانم به تو راه نجات را نشان دهم "
کوهنورد میگه:
خب بگو من چه کنم تا نجات پیدا کنم؟ هرکاری بگی انجام میدم.
فرشته خندید و گفت:
" نه! تو کسی نیستی که هرچه بگویم انجام دهی. "
کوهنورد میگه:
باور کن. هر چی باشه انجام میدم. فقط من و نجات بده.
فرشته میگه:
" نجات تو دست تو و ایمان تو به خدا و اعتماد به اوست. "
کوهنورد میگه:
من به خدا ایمان دارم. اعتماد دارم. اگه ایمان نداشتم تو الان اینجا نبودی.
فرشته میگه:
" حرفی نیست. اما اگر میخواهی نجات یابی و زنده بمانی هرچه گفتم را باید انجام دهی. درغیر اینصورت فرشته مرگ به سراغت خواهد آمد. "
کوهنورد میگه:
چشم. به روی چشم.
فرشته میگه:
" من از خدا فرمان دارم که به تو بگویم طناب را پاره کن تا نجات یابی! "
کوهنورد از تعجب فریادی کشید که:
ای فرشته نادان. اگه طناب را پاره کنم که مرگم حتمیه؟؟
فرشته میگه:
" این فرمان خداست برای تو! "
کوهنورد میگه:
برو درست فکر کن. شاید گفته من و بکشی بالا؟ شاید گفته یه کار دیگه انجام بدم؟ هان؟؟
فرشته میگه:
" ای بنده ناشکر و نافرمان خدا. به قول خود وفا نکردی و فرمان خدایت را اجرا ننمودی. این فرمان خدا بود. اگر به خدایت ایمان داری طناب را پاره کن و خود را نجات ده! اگر چنین نکنی مرگت نزدیک خواهد بود. بدرود...! "
کوهنورد به خدا ایمان نداشت. طناب را نبرید و تا صبح به همان طناب آویزان بود. فردای آن روز گروه کوهنوردی از آنجا گذر میکردند. آنها با صحنه عجیبی روبرو شدند.
آنها کوهنوردی را دیدند یخ زده، از طناب آویزان، که تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!!
اگر کوهنورد حرف فرشته را گوش میکرد و به خدا و فرمانش ایمان داشت و طناب را بریده بود الان زنده بود
بالا رفتیم دوغ بود. پایین اومدیم ماست بود قصه ما.........
گاهی برای رسیدن باید نرفت!!
خانم اخلاقی. خانم موسی نژاد. سحرجان. زهراجونم. مریم من. به خدا دوستتون دارم.
مرسی هم که بهم سر زدید.
قول میدم که بیام پیشتون.
دوستتون دارم. هوارتا.....

ستاره فینگیلی که میگن اینه ها!!!!!
سلام
راستش امروز اومدم از خیلی ها عذرخواهی کنم
از تمام بجه های سایت که توی این مدت من و تحمل کردند و هیچی نگفتند
میخوام بهشون بگم دوستتون دارم. همه تونو
دلم میخواد اسم ببرم تا بدونید که دروغ نمیگم
خانم اخلاقی. خانم موسی نژاد. آقای حسامی. مریم . سحر. زهرا.
دوستتون دارم خیلی زیاد. خواستم توی این آپم یه جورهایی از زحمتهاتون تشکر کنم.
باور کنید جدا شدن از شما برام خیلی سخته. خیلی زیاد. وقتی فهمیدم که همین دوسه ماهه که تا آخر ترم بیشتر نمونده و قرار بود پیشتون باشم و حالا نمیتونم باشم، به قدری ناراحت شدم که فقط گریه میکردم.
آخه جدایی از شماهایی که برام مثل خانواده شده بودید سخته. ولی من ازتون قول میگیرم که حتما حتما برای ترم بعد من و جزو رزروی ها بردارید. آخه میخوام ترم بعد پیشتون باشم.
باور کنید سه روز در هفته اونهم از ساعت ۸ صبح تا ۵ بعدازظهر خودش یه عمره!!!
کلام آخر اینکه دوستون دارم خیلی زیاد. میام به دیدنتون. شما هم قول بدید من و یادتون نره و یه جای خالی پیش خودتون برام نگه دارید.
قهبان شما.....

خنده تلخ من از گریه غم انگیزتراست....